هو

دیری است از خود ُ از خدا ُ از خلق دورم

با این همه در عین بی تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان ُ چون گوزنی

سر شاخه های پیچ در پیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت

نیلوفرانه پیچکی بی تاب  نورم

بادا بیفتد سایه برگی به پایت

باری به روزی روزگاری از عبورم

خط میخورد در دفتر ایام نامم

فرقی ندارد بی تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم

چون سنگ پشتی پیر در لاکم صبورم

آخر دلم با سربلندی میگذارد

سنگ تمام عشق را بر سر گورم.....