روزهای سیاه و سفید
هنوز هم بعد از سالیان دراز وقتی هوا پائیزی میشود ُ حال و هوای من هم رنگ عوض میکند یک جور
نگرانی توام با خاطرات سیاه و سفید دفتر ذهنم را ورق می زنند.
بوی کاهگل هایی که جلوی خانه ها پهن شده بود و لذت جمع کردن پاچه های شلوار و صدای گل
لگد مال کردن و لکه های ابر سیاه که همیشه رو بروی در مدرسه می ایستادند و آماده حمله بودند
مادرم میگفت: اینا خواجه خبر میکنند یعنی اگه کاریُ کاهگلی ُ چیزی داری آنجام بده میخوایم بباریم!
ساعت دوازذه ظهر عقربه های ساعت ها هم اندازه میشدند . صدای بوق تعمیرگاه شرکت که ظهر را
اعلام میکرد ُ ناهار خوردن کارگرهای پالایشگاه با بوی روغن و توتون و گازوئیل
توی آشپز خانه عطر دم پختک روی چراغ سه فتیله ای با بوی دود و نفت
باید تند تند می بلعیدی تا زنگ اول پشت در مدرسه نمونی
تایم صبح برگشته بودند و ظهرانه ها آماده و من گیج و خسته ُ گستاخ و بازیگوش برنامه درسی امروز
را با نفرین و لعنت های مادر و مقا یسه با بچه های مردم که آلان با اذان ظهر مخصوصی ترکیب شده
بود توی کیف دو بندی می چپانم " هی لیوان پرچمی تا شو جا نمونه "
دلم خوش بود که زنگ آخر فرار میکنم و بازهم سرایدار با دو چرخه تعقیبم میکند.
راستی آن روزها کجا رفتند؟ آن عطر ها ُ آن ماه مهر و محبت دیگر رفتند؟
یکی میگفت:
میشه تو بری دنبالشون....ولی اونا هرگز دیگه بر نمی گرده