شهر بی بهار
در روزگار ما اثری از بهار نیست
دیگر نشان زباغ و گل ولاله زار نیست
دیگر صفا ز دهکده و باغ رفته است
دیگر صدای قهقهه آبشار نیست
دیگر صبا عبیر نپاشد به روی شهر
دیگر نسیم پاک و خوش و عطر بار نیست
دیگر طراوتی به چمن ها نمانده است
دیگر لطافتی به رخ مرغزار نیست
دیگر پرستو از بر ما قهر کرده است
دیگر نشان ز چلچله و کبک و سار نیست
بلبل گریخته است دگر از دیار ما
دیگر اثر ز فاخته بر شاخسار نیست
مرغان خوش نوا همه خاموش گشته اند
دیگر نوای قمری وبانگ هزار نیست
رخشنده نیست چهره خورشید دلنواز
زیرا در آسمان و زمین جز غبار نیست
خشکیده است برگ درختان ز زهر گاز
آبی روان دگر به تن چشمه سار نیست
در شهر بی بهار و دل آزار و تار ما
دیگر بجز خزان و غم پایدار نیست
در شهر دود خورده و پرهای و هوی ما
جز بانگ کارخانه و جز روز تار نیست
در شهر غم گرفته و تاریک و زشت ما
دیگر نشان ز باد صبا و بهار نیست
آب زلال نیست روان در دهان شهر
درحلق جوی جز لجن مرگبار نیست
دیگر ز عشق پاک نشانی نمانده است
دیگر کسی برای کسی بیقرار نیست
رخسار زندگی شده تاریک از غبار و دود
در خلق غیر چهره زرد و نزار نیست
اشعار این زمان همه بی معنی اند و گنگ
دیگر نشان ز شعر خوش آبدار نیست
من نو بهار و عید ندیدم به عمر خویش
زیرا بهار و عید در این روزگار نیست