مرگ سرد
صبح سختی بود و سوزی سرد
دست در جیب و خزیده بودم به گریبان خویش
غرق خیال بودم و باد گوشهایم میگزید
روزی آغاز کرده بودم نا خواسته
تا به کارزار زندگی ُ تا به عرصه و جولانگاه عمر
یک روز دیگر بسپارم به شام
ناگاه جمعی به گرد هم به پچ پچ و حیف و لعن
ایستاده دیدم کنار جوی
جوی سرد آب لبریز گشته وآب از پل گذشته بود
وز زیر پل دو پای خیس خورده کشیده بود
پایی بلند و خمیده خسته بریده از کشاکش دهر
کفشی بپا نداشت که دیگر رسیده بود
چنگک به زیر پل انداخت مردی سفید پوش
وز سوی دیگر چکمه پوشی دسته چنگک می کشید
بیرون کشیده شد مردی بلند قامت اما بی رنگ و آب
آب سرد جوی رنگ اعتیادش زدوده بود
عادل بود . دوست همرزم و همکلاسی ام
شناختمش!
با آنکه هیچ نشانه ای به چهره اش نمانده بود
رزم آوری دلیر و خسته نا پذیر اینک خسته از جنگ این عجوزه پیر
زیر پل پیاده روی در شهر خویش
آرام گرفته بیکس و غریب ....
مردم به گفتگو و بعضی به لعن
حقش بود مردک معتاد ُ دزد لعین!
بیچاره من که می شناختمش ز دور دست
همسنگرم که روزگاری خصم ز غرشش
شرمسار و سر فکنده به لانه اش میگریخت
روزی آغاز کردم به تلخی و بغض
روزی که چنگک مرگ همسنگرم کشید!