هو

 

یک قدم از خویش بیرون نه که گامی بیش نیست

دامن خود را بگیر از پس مرو ره پیش نیست

گر هوای عشق داری خویش را بی خویش کن

کآشنای عشق او چون عاشق بی خویش نیست

بر امید وصل عمری بار هجرانش بکش

چون گلی بی خار نبود نوش هم بی نیش نیست

گوهر رازش ز درویشان دریا دل طلب

زانک غواص محیطش جز دل درویش نیست

دم زکفر و دین مزن قربان شو اندر راه او

کاندر آن حضرت مجال کفر و دین و کیش نیست

طالبا گر عاشقی از دی و فردا در گذر

روز امروز است و عاشق مرد دور اندیش نیست

بیش از این از سیم و زر با نعمت الله دم مزن

کاین زر دنیا ی تو جز زرد رویی بیش نیست

 

دعاتون میکنم ُدعام کنید!