آرزوی دور
واي بر من كه آن دورانم آرزوست
شب هاي كاهگلي پشت بامم آرزوست
بوي عطر خوش و نمناك كاه و گل
فرش گسترده ي بابا در ايوانم آرزوست
بوي تازه ي ريحان و نان مادرم
عصرانه ي فقيرانه ي شاه خوبانم آرزوست
قل قل كنان سماور كنار حوض
و آن دلبر كمر باريك ؛ استكانم آرزوست
مادر كنار حوض در عصر عشق
باباي عاشق مثنوي خوانم آرزوست
سرگرم خويش بودم و فارغ ز زندگي
آزادگي از عصر يخبندانم آرزوست
رفت آن صفا و مردانگي ز دست و من
در گشوده، سفره پهن، مردانم آرزوست
جانم ملول گشت ز چايي كيسه اي
آن بوي دود قوري چوپانم آرزوست
مردان اسب و شمشير و كمان كجا شدند
آن پير كمانكش و پيكانم آرزوست
خشك شد كشتمان و لب تشنه ايم هنوز
آن بارش رحمت فراوانم آرزوست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 8:20 توسط ریش قرمز
|