واي بر من كه آن دورانم آرزوست

شب هاي كاهگلي پشت بامم آرزوست

بوي عطر خوش و نمناك كاه و گل

فرش گسترده ي بابا در ايوانم آرزوست

بوي تازه ي ريحان و نان مادرم

عصرانه ي فقيرانه ي شاه خوبانم آرزوست

قل قل كنان سماور كنار حوض

و آن دلبر كمر باريك ؛ استكانم آرزوست

مادر كنار حوض در عصر عشق

باباي عاشق مثنوي خوانم آرزوست

سرگرم خويش بودم و فارغ ز زندگي

آزادگي از عصر يخبندانم آرزوست

رفت آن صفا و مردانگي ز دست و من

در گشوده، سفره پهن، مردانم آرزوست

جانم ملول گشت ز چايي كيسه اي

آن بوي دود قوري چوپانم آرزوست

مردان اسب و شمشير و كمان كجا شدند

آن پير كمانكش و پيكانم آرزوست

خشك شد كشتمان و لب تشنه ايم هنوز

آن بارش رحمت فراوانم آرزوست