هو

توی شهر ایستاده ُحرف میزدم به ناگهان

پیش چشمم سیاه و شد و خاکستری

شطرنجی و برفکی شد عینکم

اما گوشم همچنان می شنید

غرق عرق   شدم  ز ترس اما نه

براستی زشرم ازگوشه چشمم  آتشی چکید

دکتر گفت :سکته کرد ه ای و همچنان با همکار دختر خویش می فروخت و میخرید

در ذهن من درب خانهء قدیمی مان

با همان نقشهای ساده و اصیل

دور می شد و نزدیک اما سیاه و سفید

تشخیص جمع پزشکان شهر مان

نبضاهنگ ریتم قلبت خارج است و نافرمان شدید

قلبت ز مغز فرمان نمی گیرد دکتر گفت

دهلیز به دهلیز مختلف می تپد شنید

در ذهن من اما تابلوی بزرگ به شکل قلب

وز هر دو سویش ممتد کشیده خطی سفید

ایست قلبی نوشته بود به خط نسخ

اما بی شرم و حیا هنوز می تپید

صد شکر که قلبم به مغز اعتنا نمی کند

با عقل با این عجوزه سودا نمی کند

صد شکر آنچه دکتربگفت قلب ُ قلب عاقل است

وآنگاه که فرمان نگیرد زعقل آری دل است