کودکی ها در شب سقاخانه
با دوست مهربان و اهل قلمُ شاعر جگر آور قاسم آهنین جان دیداری تازه کردم .مثل همیشه
فروتنانه و بی ریا بود و در گشودم و مهربانی ها نمود و اکنون با رخصت از ایشان:
به یاد دارم این شعرها هرگز با قصد قبلی نوشته نشدند
هرگز برای اجرایشان با خود قرار نداشتم.این ها ریشه در من داشتند ازقبل ٬از بسیارقبل٬چگونه؟
نمیدانم. فقط میدانم حالی بود و مجالی و فرصتی٬که به خطابی٬راه یافتند ویافتم به ساحت شعر!
اهواز.قاسم آهنین جان
باد ـ صحرا
رویاهایت می گریزند
تا برویند بنفشگان تار
برهاله ی خونت
زبان شیهه
به کام می برد
اسب
بی طالع
برحاشیه ها
حاشیه های پیکرت
بیش از اینت چه میبایست
جز پلکی فشرده به خاک و
دلی بر سفینه ماه
خاک
خاکستان
خاکستان و دیگر همه ماه
خاک در گریز از ماه و تباه
از تباه خاک٬خاک٬خاکستر و خاکستر همه