هو

پائیز از هرجا که میتوانست سرازیر شده بود و فریاد میزد اوج پائیزیش را

دم جنبانک ها رسیده بودند.برای مدرسه آماده شده بودیم .بوی مداد تراش خورده پرچمی "

لیوان تاشو .بوی دفتر و کتاب نو!

بچه پولدارها کتابهایشان را سیمی و جلد پلاستیکی کرده بودندبعضی ها منگنه ما هم با سیاه میخ

کفاشی کتابهایمان را میخکوب کرده بودیم

سرما خوردگی . چشم درد و شستن چشمها با چای تازه دم صبح.

کلاس بندی ُ دل پیچه ُ تایم صبحُ ظهرانه دفتر صد برگ ثبت نام و کلماتی که هنوز حالم را بد میکنند

خط کش چوبی پنجاه سانتی ناظم مدرسه و ورق امتحانی و و....

ورق برگشت!

ضد هوایی .کالیبر پنچاه. آژیر قرمز.بمباران دیوار صوتی. غافلگیر شدیم

ماشین نیست! بنزین نیست! آب نیست !راه نیست

ترس و خون و غیرت به هزار زبان در سخن است!

زنبیل مادر برای آذوقه جوجه هایش!  جنگ زده شدیم

مدرسه مان: تعویض روغنی عراقی هاشد!

خانه مان: ویران شد

همسایه ها : ناپدید شدند

دختر همسایه :اسیرشد

خودمان: دربدر شدیم

پدر :شکست

مادر :پدری پیر شد

برادر:غرقه خون

وسهم من:یک پلاکُ دلی پر درد ُسری پر شور ُوسینه مالامال از یاد مردانی که

نسلشان رو به انقراض است

وهنوزصدای جیر جیر زنجیرتانکها که از کوچه مان گذشتند و قبضه ی آر.پی. جی

بدون موشک و آرپیجی زنی که به بهشت نقبی زد از خاطرم نرفته است!!

و