هو

دور تا دور اتاق حضار محترم با قیافه های حق بجانب و مصون از خطا نشسته بودند

پدر  مادر عمو دایی و برادر بزرگه

از تو حرف شنوی داره تو یه چیزی بش بگو

تو دلم گفتم میدونید چرا از من حرف شنوی داره؟چون هیچوقت نصیحتش نمی کنم

پدرش گفت تموم فکر و ذکرش شده همین چندتا کبوتر! از سر کار که میاد مستقیم میره بالا

آب و دون کفترا از نون شب براش واجب تره.

مادر:امیدوارم جوون مرگ بشه که عشق اینا رو انداخت تو دل بچم!همش میگه دم سیاه ُکله ای

طوقی کاکل پرپا! تلفن که میزنه میگه ننه حواست باشه بی آب نمونن هوا گرمه ها!

برادربزرگه:اگه آقام اجازه بده سر همشونو میکنم بعد هم سر خودشو .و نگاهی تائید طلبانه به جمع.

باور کن به عشق اونا از خواب بیدار میشه به عشق اونا میخوابه اصلا با عشق همین بی صاحابا زنده است

یواش یواش دو نفر دونفر با هم شروع به حرف زدن کردن

پدر:شما یه چیزی بگو آقا سید شاید از ریش قرمز شما خجالت بکشه!!

ومن:خوش بحالش! ایکاش منهم به عشق یه چیزی یا کسی از خواب بیدار میشدم

یا با عشق کسی یا چیزی زندگی میکردم و به شوق چیزی میخوابیدم ُ دون آب میدادم و از نون شب

خودم واجب تر بود

شما حضار محترم با شخصیت! شما چی دارین؟ شما به عشق چی از خواب بیدار میشین

چه شعله ای برای زنده موندن دارین؟اصلا کدومتون تا حالا از عشق از عاشقی چیزی فهمیده!؟!؟