از كلاس تير تخته شروع شد .من بچه زرنگه بودم و اون تنبله.

آخر كلاس قرار بود پروژه ها رو تحويل بديم ،اين بود كه شده بودم راهنماي بي جيره مواجب جماعت همكلاسي. هر چي بلد بودم رو  واسه همه ميگفتم.

بگذريم . باهاش تو يه جريان نسبتاً عاشقانه تلفني گرفتار شدم. عشق از نوع پاس كردن صورت وضعيت.

خلاصه عاشقانه ترين صحبتامون راجع به ستون و دال بتني بود از همه با مزه تر اينكه همديگر و با اسم صدا نميكرديم. وقتي خيلي احساساتي مي شديم همو "ببين" صدا مي كرديم.

من اولين بارم بود و اون چندمين. خيلي ساده بود. تمام واكنش هاش قابل پيش بيني بود و شايد رو همين حساب بود كه نتونسته بود يكي رو انتخاب كنه.

بعد يه مدت ازم خواستگاري كرد البته پيامكي. اشتباهم اين بود كه بدون فكر قبول كردم  ولي جواب مثبتم زياد دوام نياورد و طلاق گرفتيم البته اونم پيامكي.