جسمي صلب كه نمي دانم چيست گلويم را مي فشارد

جسمي صلب كه وحشتش را حس مي كنم           به رويم تيغ مي كشد

شعر سايه در ذهنم جريان مي يابد

آه

اين سخت سياه        آنچنان نزديك است

كه جو برمي كشم از سينه نفس

نفسم را برمي گرداند                ره چنان بسته كه پرواز نگه

در همين يك قدمي مي ماند.

 

نمي دانم از چه رو مي ترسم.

لرزش دستم را كاملاً حس مي كنم.

خبرسقوط         كاملاً اثرش را گذاشته است.

تسخيرم كرده است.

هراس مرگ را اطرافم مي بينم.

تمام ايمانم را يكجا باخته ام.

توكل و ايماني آن جهاني كه ساعتها براي ديگران زمزمه اش كرده ام و اكنون كه خود بدان نيازمندم آنرا ندارم.

كاش در قلبم داشتمش تا بيرون نمي شد.

آه    بشتاب كه هم پروازان     نگران غم هم پروازند.