به دوستانم که ره بجانب خورشید نهادند
هو
بربلندای ستیغ ابر ابرمردی ایستاده نظاره میکند مرا
با سکوتی از هرم ماسه های سرخ جفیر
با لبخندی به روسیاهی من که مانده ام بجا زگرد گرد مردان بدر
در ره مانده تشنه ای٬بره توشه ای که زین شام تار ره بجای دگر نمیبرم هرگز
میخواندم که با شمایم هی!
ای دیر رسیده چون همیشه من اینجا رسیده ام
میدانم ای همرزم چابک٬ایسبکبال بی سرم
ای بی نشان گمنام ای نور دیدگان ترم
ای شیر بادیه جفیر ای شط سرخ خون
فرهاد عشق کنده نامت به آسمان بیستون
از رد پای تو آویخته به طره کرخه نور
وحسرتا برمن که مانده ام تنها و بی شکیب
حیران بی نصیب از انچه تو راست در آسمان
شرمسار و سرفکنده ام ازنام هرچه زندگیست
حتی نوشتن این چند خط سیاه.......
ومن خاک در چشمان و زهرم درگلوست
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 9:32 توسط ریش قرمز
|