اسم کوچیکش یادم نیومد
هوا گرم شده بود
نفر جلوي من سيگار مي كشيد و بالاي سرش ابر تشكيل شده بود
هوا تكان نمي خورد،شرجي و نمور!
توي گرما من خسته و اشفته به ميز نانوايي و خرده هاي نان كه همه رنگ ريخته بودند نگاه مي كردم
چند تا جوون لوس و بي مزه كنار نانوايي مرتب لودگي مي كردند و مزه هاي بي مزه مي گفتند
خودشون هم مي خنديدن
هيچ دلم نمي خواست صدايشان را بشنوم يا قيافه هاي نه دختر و نه پسرشان را ببينم.بعد فهميدم رفتن توي نخ يكي از پشت سري هاي من
چهل و چند ساله مي نمود
پيراهن سفيد بسيار چروك دكمه هاي پيراهن بالا و پايين
دمپايي قهوه اي و چهار تا انگشت هم از دمپايي زده بود بيرون
دوتا دستاش هم روي هم گذاشته بود و پايين را نگاه مي كرد
ولي انگار چشمهايش هيچ جا را نمي ديد يا اصلاً پلك نمي زد
يكي از جوونا گفت باور كن خشكش كردن
و من نميدانستم چرا بايد به مردچهل و چندساله اينقدر علاقه داشته باشم
اخ مقبل بود يادم آمد
آرپي جي زن گردان تيراندازي كه خطا نداشت
مردي كه ترس از كنارش سرافكنده مي گذشت
بخدا هر هدف متحرك و غير متحرك را با يك گلوله دود مي كرد
يادم اومد كه كجا گير بوديم
وچه طوري دو روز تمام روي درخت نخل ماند تا تك تيرانداز و برجگش رو فرستاد هوا!!
موهاش ريخته بود سرش پايين و يك اسكناس دويست توماني
لوله شده توي دستش ولي هنوز توي انگشت كوچكش
انگشتر عقيق داشت
هرچي فكر كردم اسم كوچكش يادم نيومد