با دوست مهربان و اهل قلمُ شاعر جگر آور قاسم آهنین جان دیداری تازه کردم .مثل همیشه
فروتنانه و بی ریا بود و در گشودم و مهربانی ها نمود و اکنون با رخصت از ایشان:
به یاد دارم این شعرها هرگز با قصد قبلی نوشته نشدند
هرگز برای اجرایشان با خود قرار نداشتم.این ها ریشه در من داشتند ازقبل ٬از بسیارقبل٬چگونه؟
نمیدانم. فقط میدانم حالی بود و مجالی و فرصتی٬که به خطابی٬راه یافتند ویافتم به ساحت شعر!
اهواز.قاسم آهنین جان
باد ـ صحرا
رویاهایت می گریزند
تا برویند بنفشگان تار
برهاله ی خونت
زبان شیهه
به کام می برد
اسب
بی طالع
برحاشیه ها
حاشیه های پیکرت
بیش از اینت چه میبایست
جز پلکی فشرده به خاک و
دلی بر سفینه ماه
خاک
خاکستان
خاکستان و دیگر همه ماه
خاک در گریز از ماه و تباه
از تباه خاک٬خاک٬خاکستر و خاکستر همه
آب سبزاست ٬ به درختان سوگند!
در این گاه تلاش نموده ام پارسی سخن برانم:
بزرگمهر در گفتاری گوید
از آموزگاری بهره میگرفتم و ایشان به پرسش هایم پاسخ میگفت
گفتم:از خدا چه خواهم که همه نیکی خواسته باشم؟
گفت:سه چیز تندرستیُ ایمنیُ و توانگریُ
گفتم بخشنده کیست؟گفت:آنکس که چون ببخشد آرام و دلشاد شود
گفتم از ززندگانی کدام دم از میان رفته تر است؟
گفت:آن زمان که در باره کسی نیکویی توانی کردن و نکنی
گفتم در گیتی چه نیک تر؟
گفت:فروتنی بدون یادآوری و بخشش نه از برای پاداش
گفتم دارایی از بهر چه باشد؟
گفت" تا وام از گردن مردم بگذاری وارمغان بری پدر مادر خود فرستی و نوشته باز پسین از بهر خود داری
دشمنان را دوست گردانی و با دوست و دشمن مهرورزی!
من خدارا دارم
کوله بارم بر دوش
سفری بی همراه گم شدن تا ته تنهایی محض
سازکم بامن گفت:هرکجا لرزیدی از سفر ترسیدی
بگو از ته ته دل:
من خدا را دارم
من و سازم چندیست که فقط با اوییم
مرا دانایی ده تا
آنچه را که به فرزندانت تعلیم داده ای درک کنم
و نیز درس هایی را که در هر
برگ و تخته سنگ نهان کرده ای
به من قدرتی عطا فرما
نه برای آنکه بر برادرانم چیره گردم
بلکه به آن خاطر که بر بزرگ ترین دشمن خویش
که خودم هستم فائق آیم
مرا چنان کن که همواره آماده باشم تا با چشمانی خیره به سوی تو آیم
و آن هنگام که زندگی همچون غروب رنگ می بازد
روح من بدون شرمساری به سوی تو آید
آمین!
اچ.کنت کریج
دل بدست آر که سر منزل و سردار دل است
دل نگهدار که خلوتگه دلدار دل است
هر که در حلقه عشاق گرانبار تر است
گر که اندیشه کنی موجب این بار دل است
آنهمه نقش عجب تیشه فرهاد نمود
گر حقیقت طلبی خاتق و معمار دل است
گرفتد دل به خم زلف چو زنجیر نگار
مکن آزاد زبندش که به گلزار دل است
گر نشد حاصلی از گردش گردون نه عجب
حاصل خرمن مردان هنر دار دل است
روزي
خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد.
در رگ ها، نور خواهم ريخت.
و صدا در خواهم داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب
آوردم، سيب سرخ خورشيد.
خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفتم: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد، كوچه ها را خواهم گشت، جار
خواهم زد: آي شبنم، شبنم، شبنم.
چشم مست تو عجب جلوه گر بیداد است
خم ابروی تو سر مشق کدام استاد است
خم ابروی تو را دیدم و رفتم به سجود
صید را زنده گرفتن هنر صیاد است
پائیز از هرجا که میتوانست سرازیر شده بود و فریاد میزد اوج پائیزیش را
دم جنبانک ها رسیده بودند.برای مدرسه آماده شده بودیم .بوی مداد تراش خورده پرچمی "
لیوان تاشو .بوی دفتر و کتاب نو!
بچه پولدارها کتابهایشان را سیمی و جلد پلاستیکی کرده بودندبعضی ها منگنه ما هم با سیاه میخ
کفاشی کتابهایمان را میخکوب کرده بودیم
سرما خوردگی . چشم درد و شستن چشمها با چای تازه دم صبح.
کلاس بندی ُ دل پیچه ُ تایم صبحُ ظهرانه دفتر صد برگ ثبت نام و کلماتی که هنوز حالم را بد میکنند
خط کش چوبی پنجاه سانتی ناظم مدرسه و ورق امتحانی و و....
ورق برگشت!
ضد هوایی .کالیبر پنچاه. آژیر قرمز.بمباران دیوار صوتی. غافلگیر شدیم
ماشین نیست! بنزین نیست! آب نیست !راه نیست
ترس و خون و غیرت به هزار زبان در سخن است!
زنبیل مادر برای آذوقه جوجه هایش! جنگ زده شدیم
مدرسه مان: تعویض روغنی عراقی هاشد!
خانه مان: ویران شد
همسایه ها : ناپدید شدند
دختر همسایه :اسیرشد
خودمان: دربدر شدیم
پدر :شکست
مادر :پدری پیر شد
برادر:غرقه خون
وسهم من:یک پلاکُ دلی پر درد ُسری پر شور ُوسینه مالامال از یاد مردانی که
نسلشان رو به انقراض است
وهنوزصدای جیر جیر زنجیرتانکها که از کوچه مان گذشتند و قبضه ی آر.پی. جی
بدون موشک و آرپیجی زنی که به بهشت نقبی زد از خاطرم نرفته است!!
و